این انحنای لعنتی

مگر نه این است که زندان را سرد و آهنین می سازند و مملو از خطوط متقاطع میله های در هم تنیده ی سیاه؟ چگونه است که این آتشین زندان را با دیبای چین آراسته اند و انحنایش را طاق کسری فریاد می زند؟

می گویی فلانی، ذهن تو ملغمه ای است از تناقضات آشکار و نهان اما، چه فرقیست میان من با تنت؟

بدون مرز...

نیک و بد را مرزی نیست! شاید اینگونه به خود می قبولانیم تا التیامی باشد بر زخم جامانده از نجوای گوش خراش صدای وجدانمان بر قلب.
حقیقت تلخ این است که تاریک ترین‌ اعماق وجودمان، همان جایی که مرزها اهمیت می یابند، همان جاییست که ناپدیدشان می کنیم. هر روز کمرنگ و کمرنگ تر تا زمانی که به این باور درونی دست می یابیم که: نیک و بد را مرزی نیست.

شروع دوباره ی من...

بعضی جاها برایت می شود همه جا. می خواهی با خود نگه داری تا آخر زمان, بدون ذره ای تغییر. می خواهی بگذاریشان بر سردر خاطراتت, فکرت, وجودت. می خواهی برای آینده ات داد بزنی که ببیندشان, مدام به یاد بیاوریشان. جای خنده هایش در ذهنت را, جای صدایش در گوش, جای عطرش در بینی, جای چشمانش در فکرت را, جای پایش بر محبوب ترین و تمیزترین کفشت, جای لب هایش بر لبت را, جای موهایش در آن سوراخ تک افتاده ی بی قواره ی بغل داشبورد که همیشه می گفتی برای چه ساخته شده و اینک برایت زیباترین قسمت ماشین است, جای دستانش بر گونه ات را, جای وجودش بر قلبت که پمپاژ می شود, خود را در تک تک سلول هایت کپی می کند و برای ادامه ی زندگی ات به خود وابسته.

همه ی این "جاها" را باکره می خواهی, تا ابدالدهر, تا آخر زمان...

 

پ.ن. دوباره می نویسم, هر بار در برهه ای سخت از زندگی, به سخت ترینش نزدیکم.

چرتی بزنیم...

مدید زمانی, برایم تصور صدای پارسی با چهچهه ی شجریان و آن لقب طوفانی "استادش" یا بلبل زبانی های "ساسی مانکن" عجین شده بود. اینک "سیاوش بی گناه" باید تا با عربده ی بروتالش به من ثابت کند که یک اسم آشنا در بین مجموعه ی دست اندر کاران موسیقی ملودیک جهان وجود دارد؟

پ.ن. مرسی از "سیاوش شمس" یا همان "صحنه" ی خودمان که با دومین (بخوانید Domain) زیبایش دنیای متال را با کاباره های دوبی پیوندی بس دیدنی زد...

گوش هایم برای خودم...

برخی اعضای بدن من بیش از سایرین و بسیار بیش از حد نرمال یک انسان فعالیت دارند از آن جمله اند چشم هایم که پیاپی به پر و پاچه ی دختران زیبا می پیچند و از انحنای بدن موزون آن ها بالا می روند, انگشتانم که همیشه بر صفحه ی کیبورد راه می روند, پاهایم که تا موسیقی جاریست, به رفتن ادامه می دهند و گوش هایم... گوش هایی که چند روزی در غم نداشتنشان به همراه "the Decembrists", "Jacob Dylan", "Jason Mraz" و "Anathema" می گریستم! اما دیگر همه ی آن انتظارهای کف آلود به پایان آمده و امشب در این مغاک دور از عالم با صدای بلند به "Mors Principium Est", "Skyfire" و تمامی ملودی های مرگبار جهان سلامی دوباره می کنم...

شنیدنش عین بودن است

نه عزیزم! مشکل همیشگی اینجانب شک در وجود خدای متعال نبوده و نیست, در حقیقت بنده هیچ گونه وقتی برای فکر کردن به این موضوع به نظر اساسی کنار نگذاشته ام و تفکرات مرتبط را به مجتهدان واجد شرایط و یا بی کارتر ها واگذار نموده ام! بدون توجه به نتایج حاصله ی این دست از افکار, ارادتمندانه دعا می کنم, در لحظه ی مرگم موزیک Descending در Veronika decides to die میان ورس آخر, نجواکنان در گوشم بخواند که در صورت تحقق, احتمالا به حضور چیزی مثل قادر متعال بیشتر از خرشانسی خودم خواهم رسید!

پس چه کنم؟...

آه! و این گونه است که ما را به یاد خودکشی و یا دگرکشی می اندازد این دنیای بوقلمون که در آن سویش Insomnium و Amorphis مشترکا به روی تور می روند و هوادارانش در این سو چونان پیرمردی حاضر در مجلس "استریپ تیز", با دهانی باز به "Live" نظاره می کنند!

حتی تصور اجرای زنده ی "In the groves of death" در فاصله ی کمتر از 5 متری من, مثل تصور سکس با مرحومه ی مغفوره, "آنا نیکول اسمیت", دور از دسترس که نه, غیر ممکن می نماید! چه, امثال آن مرحومه بسیارند حال آن که امثال Insomnium و Amorphis نایاب!

زمان بچه دار شدنم فرا رسیده است...

بدبختی زمانی به سراغم می آید که ده درصد باقی مانده ی ذهنم نیز٬ به "ایجاد راهکارهای جدید جذب بازار از طریق رسانه های برخط و فناوری های نوین" می پردازد! در آن زمان که دیگر از آن سه خود نمی نویسم. برهه ای که دیگر به دختران فریبا٬ حتی نیم نگاهی نمی اندازم. هنگامی که ضجه ی "همه ی فرشته های بدبخت و بی چاره" نیز آغازی بر تناول نان و شراب نیست. آن گاه که صورتی٬ برایم معنایی ندارد! بدبختی دقیقا مربوط به حال من است!

-آه که چه زود پیر می شوم! زودتر از آنچه که استیونز عزیز بشارتم داد.

زحل در گوش...

"تاریکی مرا در آغوش خواهد کشید" و هزاران عبارت سراسر وهم آلود دیگر که در گوشم با سولویی دلخراش و نوای بم پیانویی غمگین تکرار می شود. "تمامی شب های بی خوابی" را وقتی فریاد می زنی, گویی تمامی دنیا از تو جداست, همه خوابند و تو بیدار. می دانی که اگر نبودی, کل جامعه, کل ریش سپیدها, کل کلاه به سرها, آدم های شهوتی ای که در نقاب دین داری, انسانیت را به زیر می کشند, تمامی تعصبات, هر آن چه را که اعتقاد می خوانند و هر که پیرو چیزی است را با نگاهم به آتش می کشیدم. اکنون که هستی و می دانم که چیزی را فریاد می زنی که من نیز می خواهم و نمی توانم, گویی تنها وظیفه ام در لذت بردن از تو خلاصه شده است و نه به آتش کشیدن غیر تو!

هیچ...

صحنه ی خاصی رو مجسم می کردم وقتی که زنم درست جلوی من ایستاده بود و از همسایه مون لب می گرفت. نه! این صحنه به هیچ وجه به واسطه ی مشاهده ی ۲۴ ساعته ی اون فیلم های پرمعنای هالیوودی توی ذهنم شکل نگرفته بود. واقعیت داشت. حقیقت محضی بود که شاید توی دلم سالیان سال انتظارش رو می کشیدم. کثافت کاری خوشایندی بود٬ از اون نوع هاش که آدم ته دلش راضیه. خب٬ حداقل دلیل کافی رو برای کشتن هر دوشون به من می داد. اون وقت٬ وقتی که صحنه رو ۱۸۰ درجه می چرخوندم٬ خودم رو می دیدم که دارم از همسرم لب می گیرم. اون صحنه ی خاص با زاویه ی ۳۶۰ درجه که محشر بود! صحنه ی لب گرفتن من و آقای همسایه...

تقدیم به آینده ام...

اگه قرار باشه با یه پای گنده بمیرم٬ لااقل از الان می دونم که موقع مرگ هیچ تقلایی نخواهم کرد.

پ.ن. می دونستی که لازم نیست حتما آدم همزادش رو توی آدم ها پیدا کنه؟ باورت می شه من امروز همزاد اصلی خودم رو توی شرکت٬ جلوی میز شادی پیدا کردم؟ اون وقت باورت می شه که مجید با پاش اون رو له کرد؟! مسخره نذاشت حداقل با همزادم دو کلمه حرف بزنم...

شاید که آینده...

بزرگ ترین مشکل ما انسان ها شاید تردیدمان باشد یا شاید آن تزویر نظری معروف و سهل ممتنع موجود در دیدگان همه ی جفت های به هم نرسیده ی عالم و یا شاید گرفتگی سوراخ توالت خانه ی مادربزرگ. هر چه که باشد٬ بزرگ تر از وسعت حماقت من نخواهد بود! درست در آستانه ی اتمام بیست و یک سالگی ام٬ خود را هر چه بیشتر به باقیِ راه نرفته محتاج می بینم حال آن که این احتیاج٬ نه از سر افزونگی تعلقات موجود که بابت اجتماع تعلقات ناموجود است. مادام که تمامی وجودم٬ هر آن چه را که نداشته ام٬ فریاد می زند و گذشت زمان٬ هر آن چه را که وجودم خواهان آن است٬ فراهم می آورد٬ فوت هایم هر سال٬ حریصانه تر به شمع ها حمله می برند و چنگال هایم عمیق تر کیک ها را می درند. هر سال٬ بیست و نهم خرداد٬ به آن چند دانه یادگاری سبز و سفید نگاهی می کنم. تلخی آن ها -که یادگار انقطاع ناگهانی ام است٬ بسی شیرین تر از قطعات کیک های تولدم می نماید...

پرتفولیوی توالت قدیمی گل گلی...

كاسه توالت قديمی گل گلی، هميشه به مسير خودش ادامه می داد و می داد و می داد و توی راهش هر چي كه بوی بد مي داد رو جمع می كرد و می كرد و می كرد. چند سال توی راه بود؟ دو سال؟ سه سال؟ چهار و پنج و شش؟ هيچ وقت هيچ وقت هيچ وقت، هيچ كس هيچ كس هيچ كس اين رو نفهميد.

يادم مياد كه من و دوستم –فوكوكثافالوتودوی لمبزقا- هميشه منتظر بوديم كه يه بار اون رو ببينيم. يه روز كه بيدار شدم، مادرم گفت كه فوكو توالت رو ديده. از اون روز به بعد، هنوز كه هنوزه كه هنوزه، هيچ كس نه توالت قديمي گل گلي رو ديده، نه فوكو، دوستم رو!...

حقیقت محض...

آقا جان! از جان ما چه می خواهی؟! به مولا قضیه همین است که هست! این مرض از بچگی خر ما را گرفته٬ مانده ایم مستاصل. آن قدیم ها که همه چیز مفتولی بود٬ مثل سگ پاسوخته دنبال دخترهای عینکی محله مان بودم! دیگر این روزها با آمدن گوچی و دیور که عقل از کفمان پریده! حالا می گویی بنویس و امضا کن٬ می گویم چشم!

لااقل آن عینکت را بردار و بگو. لامذهب! عذابم می دهی!

ای داد...

نمی دانم از خاصیت عرق شاتره و بیدمشک تجویزی عمه خانم است یا آب و هوای محله ی جدید. گرگ و میش که می شود٬ با چهل پنجاه تا هما ویژه٬ بیرون می زنم از خانه و بوق سگ بر می گردم از بی خوابی در به در.

خانم باجی فرمودند٬ آقام هم -خدابیامرز٬ دو هفته ای این طور بود٬ قبل این که هوو بیاره سر مادرم!